تبليغاتX
!!!مرام عشق همینه
عشقولانه
 شيشه ای می شکند

 شيشه ای می شکند

يک نفر می پرسد .....چرا شيشه شکست؟

مادر می گويد ......شايد اين رفع بلاست!

يک نفر زمزمه کرد .....باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد!

شيشه پنجره را زود شکست

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه مغرور شکست,

عابری خنده کنان می آمد ...... تکه ای از آن بر می داشت !!

مرهمی بر دل تنگم می شد

اما امشب ديدم,

هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد.

از خودم می پرسم

آيا ارزش قلــب مـن از شيشــه ی پنجــره  هم کمتر هست ؟!!!!

     دل مـــن سـخــت شکســت امـا

                         هيـچ کــس هيـچ نگــفت و نپرســيد چـرا

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه دوازدهم مهر 1387  |
 
حمد ، مخصوص خداوندی است که :

 می داند و چشم می بندد ،

 

 آگاه است ولی درمی گذرد ،

 

 در اوج قدرت و توانائی ، راز  بنده اش را فاش نمی سازد.

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |
 
شنيدين كه ميگن: 7 عدد مقدسي هست؟

امروز 27 ماه رمضان بود

مصادف با 87/7/7



|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در یکشنبه هفتم مهر 1387  |
 

چهار چیز است که نمی توان آنها را بازگرداند :

سنگ پس از رها کردن

حرف پس از گفتن

موقعیت پس از دست دادن

و زمان پس از گذشتن

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 
یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 از دل برود هر آنکه از دیده برفت

تا تو رفتی همه گفتند :
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
وبه ناباوری و غصه من خندیدن
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می دیدی
که دراین عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایی ست
و بدانی که...
از دل نرود هر انکه از دیده برفت

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  |
 

بیا تا برایت بگویم...

چه اندازه  تنهایی من بزرگ است...                                                          

                                           

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه بیست و دوم شهریور 1387  |
 

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي...

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 
روزی هزار بار بر صحنه ی دلت بنویس:

                  میان بود و نبودش تنها ...یک... حرف فاصله است!

                  به همین سادگی!!!!

                 و من روز و شب جریمه ی سنگین رفتنت را

                                        پرداختم!!!

                  و جز دل که روزی هزار بار

                                                     خراش افتاد...

کسی نفهمید از " ب " بودنت. تا " ن " نبودت

                                                          فاصله تا بی نهایت بود...!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 عاشقم اما خجالت می کشم .... !

عاشقم اما خجالت می کشم .... ! وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم. تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید . می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره . می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم. می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره . ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم ...

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 عشق ابدی

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون امد پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کردکه ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند که اماده عکسبرداری از استخوانها بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شدو لنگان لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:که عجله داردو نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدندبرای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند

پیرمرد گفت:زنم در خانه سالمندان است. من هر روز صبح به انجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!پرستاری گفت:شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید.پیرمرد جواب داد:متاسفم او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد.

پرستارها با تعجب پرسیدند:پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که او شما را نمیشناسد ؟!!           

پیرمرد با صدای غمگین و ارام گفت:اما من که میدانم او چه کسی است.


|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 

واقعا دوستت دارم

واقعا دوستت دارم

گرچه شايد گاهي

چنين به نظر نرسد

گاه شايد به نظررسد

كه عاشق تو نيستم

گاه شايد به نظر رسد

كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هااست

كه بايد بيش از هميشه

مرا درك كني

چون در همين زمان هاست

كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است

با اين كه نمي خواهم

مي بينم كه نسبت به تو

سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است

بسيار كوچك است

ولي آن گاه كه كسي را دوست داري

آن سان كه من تو را دوست داري

هركاهي ؛كوهي مي شود

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد

كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش

مي خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم

ولي با اين همه

فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي

كه هميشه از همه راههاي ممكن

عاشق تو هستم

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 اگه بگی دوسم نداری

اگه بگی دوسم نداری

جوجو میشم

می رم تو باغچه

اونقدر جیک جیک میکنم

تا پیشی بیاد بخورتم .......

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 

فرا رسيدن ماه مبارك رمضان را بر شما دوستان عزيز

تبريك عرض مي كنم.

 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |
 

الهي قربونت بشم داداشي گلم

دلم برات تنگ شده

كي اومدي برام نظر گذاشتي؟

يه اثري ، يه ردي ، يه نشوني از خودت بزار

دلم برات يه ذره شده

كي ديگه بهت رياضي ياد ميده؟

كجايي؟

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه هشتم شهریور 1387  |
 

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی


یا رب مرا یاری بده                   تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم    خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین              وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم          صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری           گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم                 وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم                   گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر                  کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود                  گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا               گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای                  چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای                   وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من            فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او                  باشد که دیدارش کنم

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه سی ام مرداد 1387  |
 

او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش

چه آسان و ساده

مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...

در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم

و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت

و گناه از دست رفتنش بر من است

آری مقصر منم.

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 

خداحافظ

 
|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 

ميلاد مهدي موعود بر تمامي شما عزيزان مبارك باد!!!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در شنبه بیست و ششم مرداد 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387  |
 

ميلاد قمر بني هاشم اباالفضل العباس

را به شما دوستان عزيزم تبريك عرض ميكنم!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 ميلاد امام حسين

 

ميلاد با سعادت امام حسين (ع) بر شما مبارك باد٬!!!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 مبارك باشه!!!

 

سوم شعبان ميلاد حضرت امام حسين(ع)

و چهارم شعبان ولادت  مظهر عشق و وفا حضرت ابوالفضل(ع)

و پنجم شعبان تولد سيدالساجدين امام سجاد(ع)

و يازده شعبان ميلاد  شبه پيامبر علي‌اكبر(ع) مبارك باد

سلام بر تو ای نزدیک‌ترین نام به خدا!

سلام بر تو ای سفینه عشق!

مدینه را شور حضور تو پر کرده است.

شمیم لبخند پنجره‌ها!

فضا را عطرآگین نموده

و آسمان، خیره به نورافشانی مُنزل وحی،

نام زیبای تو را زمزمه می‌کند

و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است.

ای رهبر عاشقان و دلدادگان،

ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد.

روز سوم شعبان سال چهارم هجرى، در بيت عصمت و طهارت نوزادى متولد شد كه ولادتش قلب‌ها را مسرور و ديده‏‌ها را گريان ساخت. كودك را نزد رسول خدا (ص) آوردند. پيامبر گرامى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را (حسين) ناميد. جبرئيل و فرشتگان آسمان‌ها براى تهنيت و شادباش به محضر رسول خدا (ص) نازل می‌شدند و تولد اين نوزاد را تبريك می‌گفتند ولی آنان حامل پيام ديگرى نيز بودند، خبرى كه رسول خدا (ص) را بشدت متأثر كرد و اشك از ديدگانش جارى شد: (اين كودك را امت تو به قتل می‌رسانند!).

                          ولادت حضرت ابوالفضل العبّاس (ع)

 

«عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام» در سال 26 هجری متولد شد. مادرش ام‌البنین بود.

امام علی علیه‌السلام به برادرش، عقیل، که به انساب و اجداد اعراب آگاه بود، فرمود:« برای من زنی را انتخاب کن که فرزندانی شجاع بیاورد.»

عقیل فاطمه، دختر حزام بن خال، را معرفی کرد و گفت:« در میان اعراب، شجاع‌تر از پدران او کسی را نمی‌شناسم.»

علی علیه‌السلام با او ازدواج کرد و اوّلین فرزندی که از ام‌البنین به دنیا آمد عباس علیه‌السلام بود که او را به سبب زیبایی چهره‌اش، قمر بنی هاشم لقب داده بودند. کنیه او ابوالفضل بود و ام‌البنین پس از او سه فرزند به نام‌های عبدالله بن علی و عثمان بن علی و جعفر بن علی به دنیا آورد.
عباس بن علی چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین و بقیه عمر خویش را در کنار دو برادرش زندگی کرد و هنگام شهادت سی و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود. او در شجاعت بی‌نظیر بود و چنان بلندبالا بود که هنگامی که بر اسب سوار می‌شد، پای مبارکش به زمین می‌رسید.

 

 

میلاد با سعادت جمال نیایشگران, حضرت سجاد(ع) مبارك

مردی می‌آيد که دستانش بوی کرامت، پيشانی‌اش بوی بندگی و گام‌هايش، ندای ايستادگی سر می‌دهد. بهار به حيرت می‌ايستد، باد سجده می‌کند و خورشيد، شکرانه می‌دهد.

امام علي‌بن‌حسين‌بن‌علي‌بن‌ابيطالب عليه‌السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شدند. امام زين‌العابدين عليه‌السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي‌بن‌ابيطالب عليه‌السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه‌السلام را درك كرد. امام سجاد عليه‌السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه‌آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه‌السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد.

 

هر كه كرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنيا را پَست انگارد.
                                                                       امام سجاد (ع)

رسالت‌ها در عصر امام سجاد عليه السلام:

مردم مسلمان عصر امام عليه‌السلام به علت تبليغات و فعاليت‌هاي سياسي و فرهنگي حكومت‌هاي نامشروع در برابر حقايق سياسي و مذهبي در نهايت جهالت و بي‌ديني به سر مي‌بردند. بدعت‌ها و عقايد گمراه‌كننده و باطل به عنوان احكام و عقايد مذهبي، مورد اعتقاد و عمل مسلمانان قرار گرفته بود. در چنين شرايطي، بزرگترين و مهمترين مسئوليت امام سجاد عليه‌السلام، احياي مجدد اسلام ناب محمدي (ص)، تبيين جايگاه امامت و رهبري اهل بيت عليه‌السلام، مبارزه با جهالت سياسي و مذهبي مردم و تربيت مجاهدان واقعي بود. امام عليه‌السلام مي‌بايد در برابر حقايق سياسي اسلام روشنگري مي‌كردند به ويژه كه درباره امامت و رهبري و افشاگري عليه حكومت‌هاي غاصب و ظالم و ترويج فرهنگ جهاد و شهادت لازم بود كه شيعيان و مسلمانان را براي مبارزه و جهاد عليه ظلم، بدعت و گمراهي آماده مي‌ساختند. آن حضرت موفق شدند كه در سخت‌ترين شرايط و با استفاده از ظريف‌ترين شيوه‌هاي تبليغاتي و مبارزاتي، در اهداف خويش موفق و پيروز شوند.

خشنودى از پيشامدهاى ناخوشايند، بلندترين درجه يقين است.
                                                                       امام سجاد (ع)

 

ميلاد شبه‌پيامبر علي‌اكبر(ع) و روز جوان مبارك

ای سرو بوستان ایستادگی!

ای زیباترین گل باغ حسین (ع)!

ای جوان رعنا و رشید حسین (ع)،

ای علی(ع) را یادگار! ای علی اکبر!

گلستانی از زیباترین گل‌های فداکاری!

و دریایی از آبیِ عطوفت را در دل خود، جمع داشتی،

لوح عاشورا، در انتظارِ قلم شمشیر تو نشسته

تا خاطره دلیرمردی‌های بدر و حنین را بر آن نقش نمایی

و تمثال قدم‌های رسول خدا (ص) را بر پهنه کربلا حک کنی.

تو که در صورت و سیرت شبیه‌ترین بودی به پیامبـر خیر و برکت (ص)! ســـلام و درود بی‌پایان بر صورت و سیرت پیامبر گونه‌ات.

حضرت علي اکبر (ع) فرزند بزرگ امام حسين (ع)  در سال 33 قمری در مدينه دیده به جهان گشودند. مادر بزرگوار ايشان ليلا دختر ابى مره مي‌باشد. وي زمانى چند در خانه امام حسين عليه‌السلام به سر برد و روزگارى در زير سايه حسين (ع) بزیست. ليلا براى امام حسين (ع) پسرى آورد، رشيد، دلير، زيبا، شبيه‌ترين كس به رسول خدا (ص)، رويش روىِ رسول، خويش خويِ رسول، گفت و گويش، گفت و گوىِ رسول خدا (ص)؛ هر كسى كه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر ليلا مى‌نگريست، تا آنجا که پدر بزرگوارش مي‌فرمايد:

«هرگاه مشتاق ديدار پيامبر مى‌شديم به چهره او مى‌نگريستيم»؛

به همين جهت روز عاشورا وقتى اذن ميدان طلبيد و عازم جبهه پيكار شد، امام حسين (ع) چهره به آسمان گرفت و گفت:«اللّهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الى رؤية نبيك نظرنا اليه...».

او اولين شهيد عاشورا از بنى هاشم بود. شجاعت و دلاورى حضرت على‌اكبر(ع) و رزم‌آورى و بصيرت دينى و سياسى او، در سفر كربلا به ويژه در روز عاشورا تجلى كرد. سخنان و فداكاري‌هايش دليل آن است. وقتى امام حسين (ع) از منزلگاه «قصر بنى مقاتل» گذشت، روى اسب چشمان او را خوابى ربود و پس از بيدارى «انا لله و انا اليه راجعون» گفت و سه بار اين جمله و حمد الهى را تكرار كرد. حضرت على اكبر (ع) وقتى سبب اين حمد و استرجاع را پرسيد، حضرت فرمود: در خواب ديدم سوارى می‌گويد اين كاروان به سوى مرگ می‌رود. پرسيد: مگر ما بر حق نيستيم؟ فرمود: چرا. پس گفت: «فاننا اذن لا نبالى ان نموت محقين» پس باكى از مرگ در راه حق نداريم!

روز عاشورا نيز پس از شهادت ياران امام، اولين كسى كه اجازه ميدان طلبيد تا جان را فداى دين كند، او بود. اگر چه به ميدان رفتن او بر اهل بيت و بر امام بسيار سخت بود، ولى از ايثار و روحيه جانبازى او جز اين انتظار نبود. وقتى به ميدان می‌رفت، امام حسين (ع) در سخنانى سوزناك به آستان الهى، آن قوم ناجوانمرد را كه دعوت كردند ولى تيغ به رويشان كشيدند، نفرين كرد. على‌اكبر چندين بار به ميدان رفت و رزم‌هاى شجاعانه‌‏اى با انبوه سپاه دشمن نمود.

استاد بزرگوار دكتر سنگري در مورد رزم و شهادت اين شهيد تشنه‌لب نقل قول زيبايي دارند:

هر بار كه علي‌اكبر(ع) به خيل دشمن مي‌زد، امام حسين(ع) در طول مدت رزم چشم از  او برنمي‌گرفت و شبه‌پيامبر هم هرگاه از عطش بي‌تاب مي‌شد لحظاتي به سوي پدر برمي‌گشت. تا اينكه پس از جدال‌هاي بي‌امان وقتي خود را در برابر عطش بي‌تاب ديد رو به جانب پدر آورد و سر بر دامنش نهاد و از عطش ناليد و گفت: ياابا! بيش از اين تاب تشنگي ندارم. در حقيقت حضرت علي‌اكبر به پدر مي‌گفت: تا تو چشم به من دوخته‌اي نگاهت چون جوشني محافظ من است، از من چشم برگير كه ديگر تاب تشنگي ندارم و بگذار اين جوشن كنار رود و من با شهادت از عطش خلاص گردم.

پس از شهادت، امام حسين (ع) صورت بر چهره خونين حضرت على‌اكبر(ع) نهاد و دشمن را باز هم نفرين كرد: «قتل الله قوما قتلوك...». حضرت على‌اكبر(ع)، نزديكترين شهيدى است كه با امام حسين«ع» دفن شده است. مدفن او پايين پاى ضریح مقدس اباعبد الله الحسين«ع»، در کربلای معلّی قرار دارد.

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 جوجو خانم

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  |
 مناجات

خدايا با من قهري ...!!!
بنده
ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 - خدايا! خستـه ام،
نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
-  بنده ي من! قبل از خواب اين سه
رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من!
قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي
من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا
سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من!
در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم

بنده اعتناعی نمیکند و می خوابه...

- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او
را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد
پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار
نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي
آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين
بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم
قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد

(ولی چرا ما بنده ها این طوری هستیم؟!!!!)

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 

به اندازه چاي شبهاي امتحان دوستت دارم اما...

   اضطراب نمي گذارد

نه گرمايت را حس كنم نه آرامشت را!!!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 مبعث مبارك باد

 

 

اقراء باسم ربک الذی خلق ...

بخوان ، بنام پرودگارت که خلق کرد...


 

فرارسيدن مبعث پيامبر خدا(ص)

 

بر همه رهروانش مبارک باد...

 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 بدون شرح

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 
 
بالا